بی کلام، با چشمانی که از زیر ابروی عمیقی درهم می زند، پشته ای از پاکت های مهر و موم شده را روی پیشخوان می گذارد. با دهان باز متوجه می شوم که ابر رعد و برق کوچک چه کرده است. روی هر یک از کارتهای کریسمس که آماده توزیع بود، چهرهای عصبانی با نشانگر الکل کشید. سپس کارتها را در پاکتهایشان گذاشت و آنها را با چسب چسباند. او عصبانی است زیرا آنچه والدین در سراسر جهان منصفانه میدانند، از نظر او غیرقابل بخشش ناعادلانه است. مذاکره با بچه های پنج ساله به درجه ای از مهارت دیپلماتیک نیاز دارد که حتی با این حریف سوم هنوز به آن مسلط نشده ام. من هم متحیر و هم متاثر از اقدام اعتراضی او هستم. عصبانی به این دلیل که کارت های زیبای کریسمس اکنون بی فایده به نظر می رسند، اما با روشی واضح و در عین حال پیچیده که در آن احساسات خود را منتقل می کند سرگرم شده اند. گاهی حتی میتوانم حسادت کنم که چقدر خوب میداند چه میخواهد و چه احساسی دارد و چقدر بدون فیلتر میتواند آن را بیان کند. این سال گذشته باعث شد تا به این فکر کنم که چقدر با بیان نکردن یا به اندازه کافی سریع احساسم را به وجود نمیآورم. من روی آن کار می کنم، اما به جستجو ادامه می دهد. پس از یک سرزنش کوتاه، چند قطره اشک تمساح، و یک “ببخشید” زمزمه ای، از او می پرسم که چگونه می خواهیم آن را حل کنیم. او پیشنهاد می کند که می تواند چهره های خندان را در کنار آن بکشد. نابغه، من می گویم. کارت عالی بعد از این یک سال خنده و گریه.